بیست و شش سال تنهایی



Thursday, February 03, 2005



زنده گيه ديگه

با خودم كنار اومده بودم يه گوشه اي تنها با خودم مي ساختم
خنده گريه هاي صادقانه م آرومم مي كرد آروم آروم به بي كسي عادت مي كردم
سخت بود
اما آدميزاده ديگه با همه چي كنار مياد
مثل من كه با خودم با بي كسي كنار اومدم
آروم آروم ياد گرفته بودم تنهايي جز جدايي ناپذير زندگي منه
آروم آروم ياد گرفته بودم كه من نباشم
زندگي يه نفر ديگه رو انتخاب كرده بود كه من بايد اون بودم
زندگي يادم داده بود چه جوري ميون رنگين كمون خاكستري دردها خودم و دست به سر كنم
با غصه كنار مي اومدم زندگيه ديگه
آدميزاده با همه چي كنار مياد
دلبسته ي شب بودم
وقتي همه چي تو يه سكوت بي دريغ تو يه بي انتهاي هميشه ي تاريك تو يه چراغوني دلگير
گير ميفته
وقتي آدم تا بي نهايت به حقيقت زندگي خيره ميشه
كم كم به هر چي كه نداشتم عادت مي كردم عادت كرده بودم با نداشته هام كنار بيام
آدميزاده ديگه با همه چي كنار مياد
خلاصه اينكه زنده گي يادم داده بود زنده بمونم

پس چرا اومدي
چرا بهم فهموندي زنده موندن با زنده بودن يه نمه توفير ميكنه
چرا بهم نشون دادي همه چي يه جوراي ديگه س
دلم به يكنواخت نواختن عادت كرده بود تپش نامنظم و چرا يادش دادي
چشام تو شب تو اين سكوت بي دريغ تو اين بي انتهاي هميشه ي تاريك تو اين چراغوني دلگير
گير افتاده بود
چرا به چشام نور و ياد دادي
چرا اومدي

پس چرا رفتي
چرا رفتي
چرا رفتي
نتونستم
نشد
با نبودنت كنار نيومدم
آدميزاده ديگه









07:16 * سعید پارسا
_______________________________________

Friday, January 14, 2005



شبگرد


آرم آرام كوچه ها را مي گذراند و بي خيال نسبت به آينده در كوچه باغ خاطرات دور قدم بر مي داشت و هرازگاهي مي خنديد ،
مي گرييد ، مي ايستاد ، مي دويد
شب با تمام سنگيني و زيباييش چادر مشكينش را بر زمين گسترده بود و او كه عاشق شب بود درون خود جاي داده بود
باران هم مي آمد
و او چون هميشه همراه با آواز باد وباران گريست . عاشق شوري اشكهايش بود
آه كه زير باران گريستن چه طعمي داشت ، چه لذتي مي آفريد
روي سكوي كنار خانه اي نشست و به بالا نگريست . تا قطره هاي معطر باران صورتش را بنوازند
قطراتي كه يگانه نوازشگران بي ادعاي او بودند . از خانه صداي فرياد و خنده مي امد
او غمگين بود . برخاست و به مسير خود كه تا پايان شب ادامه داشت ، ادامه داد
بارش باران بيشتر شد ،او هم بيشتر گريست
آخ كه چه هواي مسكري بود
سحر دميدن آغاز كرده بود و او ديگر نبود . همراه با قطرات باران سر مي خورد و قطره قطره بر زمين مي افتاد و لبهاي باراني و گرم خود را بر لبان مرطوب و سرد زمين مي فشرد
صبح صادق رسيد ولي از شبگرد خبري نبود
كسي نمي دانست كه شبگرد كجا رفته بود ؟ چرا رفته بود ؟
همه به دنبال او بودند و نمي يافتندش
غافل از اينكه قدمهاي استوار خود را بر پيكره باراني او فرود مي آوردند
چشمهايش را ، قلبش را ، لبهايش را ،دستانش را، آرزوهايش را
همه وهمه را لگد مال مي كردند و به دنبال او مي گشتند اما صداي اورا كه همراه با قطرات باران در زير پاي جستجوگران فرياد
مي زد نمي شنيدند و يا شايد توجهي نمي كردند
آري ، شبگرد عاشق بود و باراني گشت و همراه با قطرات باران خود را در آغوش گسترده زمين پهن كرد
25/9/78









11:44 * سعید پارسا
_______________________________________

Tuesday, January 04, 2005



هذيون

رفتم دم پنجره بارون و نگاه كنم ... به خودم كه اومدم ديدم سر كوچه واستادم و قطرات سرد از شقيقه هام پائين ميفته و قطرات گرم از گوشه ي چشمام ... انگار با هم مسابقه گذاشته بودند قطره ها رو ميگم
از اونجا نمي تونستم جلوتر برم ... بالم مي سوخت ... آخه پيجامه داشتم ... برگشتم.
بارون يه لحظه بي خيال نميشد ... منم خيالم نبود ... همينجوري ميرفتم ولي انگار خونه دورتر شده بود ... نمي رسيدم ... خيلي وقت بود از جلوي در خونه رد شده بودم
چه شب تلخي بود ... هيچي سرجاش نبود . از جمله عقل من
گله از رفتنت هرگز ندارم ولي از موندن ياد تو فرياد ... اينو يه خوانندهه مي خوند ... حالا از همه طرف به مغز من حمله كرده بود . شعر رو ميگم
تنهائي ام واس خودش فيلميه يه شاعر بخت برگشته ميگفت : (( در جهان اگر سكه اي به نام ما شد ، شد ... نشد ، نشد )) بنده ي خدا واس دل خوشكنك خودش از چه راههائي وارد شده ... شاعر رو ميگم
بعضي وقتا هوس ميكنم بايد برم ... كجاش فرق نميكنه ... پياده يا سواره شم مهم نيست ، مهم اينه كه مخم پيام شده ... واس خودم نيستم ... واس هيچكس نيستم ... من كه كسي نيستم ... همه چي شمايي ...
شمايي كه قلبتون با بي وفائي آشناس
ترانه هام رنگ غمه ؟ اين ديگه تقصير شماس
اينوهنوز كامل نكردم ترانه هه رو ميگم
نميدونم چرا اين روزها از هر جا كه شروع ميكنم به شما ميرسم ... حيف كه هيچوقت به شما نميرسم ... ما كجا و شما كجا
ياد اونروزا به خير كه دستادست خيابون وليعصر و گز ميكرديم ... راستي اين كلمه قشنگه رو از يه اقاي گلرو دزديدم ... دستادست رو ميگم ... كلا ادم دزدي نيستم ... دزديدي قلبم رو بي وفا ... بعدشم پسش دادي اما نه به خودم ...
چقدر حرف زدم ... قلمم درد گرفت ... ديوونه شده ... قلم و ميگم ... گفتم درد ... خوش به حالت خدا جون، اخه هيچ وقت وجدانت درد نميكنه ... عكس من
عكس من اصلا شبيه خودم نيست ... اينو يه روزي شما ميگفتي ... مي گفتي رو شيشه شير ديدي ... عكسمو ...
راست مي گفتي ... تنها شدم هنوزم نمي دونم چرا
چرا ... چرا ... چرا ...چرا
تا چند سال بعد همينجوري چرا








19:26 * سعید پارسا
_______________________________________

Wednesday, December 29, 2004



تنهايي
اين روزها
تنها نيستم
تنهايي
تنهايم
نمي گذارد








19:17 * سعید پارسا
_______________________________________

Friday, December 24, 2004



نرفته بودم كه بيايم رفته بودم كه نيايم

خزان خزان
برگ می ریزد
بر سپیدای دفترم
و هر برگ که می ریزد
یک صفحه از روزگارم
ورق می خورد
و من بدون آنکه حتی
چاره ای داشته باشم
پایم را بر گرده ی برگ ها می فشارم
صدای خرچ خرچ برگ ها
آنقدر زیباست که اغفالم می کند
بیست و پنج برگ را از پي هم پوکانیده ام
و از اين تباهكاري
چیزی به جز
فریاد تلخ ثانیه ها
و گرد و غبار زرد خاطرات
نصیبم نگشت
نمی دانم پاییز
اجازه خواهد داد
تا برگ های دیگری ببینم
و يا
خزان
خزان






16:32 * سعید پارسا
_______________________________________












* من : سعيد پارسا




ترجيحا صفر کلوين
که شب مي گذرد